بی گناه ترین(عاشقانه)
بر سر سنگ مزارم بنویس:
زیر این سنگ جوانی خفته ست
با هزارن ای کاش
و دوچندان افسوس
که به هر لحظه عمرش گفته ست
بنویس:
این جوان بر اثر ضربه ی کاری مرده ست...
نه بنویس:
این جوان در عطش دیدن یاری مرده ست...
جلوی روز وفاتم بنویس:
روز پژمردن گل فصل بهار
روز اعدام جنون بر سر دار
روز خوشبختی یار...
راستی شعر یادت نرود
روی سنگم بنویس:
آی گلهای فراموشی باغ!
مرگ از باغچه کوچکمان می گذرد داس به دست
و گلی چون لبخند می برد از برما
دیگه باورم شده نمیایی
------------------------------
امروزم گذشت پی دیروز و فردا پی امروز
و باورم شده روزها بی تو، پی هم می گذرن
دخترک شیرینی فروش ،شیرینی فروخت
و باز تو نیامدی
بارون زد ،گل روید
و تو باز نیامدی
یک سال دو سال ،یه کم بیشتر گذشت
تو باز نیومدی
موی سر سفید شد و قصه به انتها رسید
و آره
باز تو نیامدی
دیگه باورم شده نمیایی
-------------------------
سفر آغاز شد تو رفتی
سیگارم چه خوب درک میکند مرا...
وای که چه زیبا کام میدهد،این نو عروس هر شب تنهایی هام...
لباس سپیدش را تا صبح برایم میسوزاند...
و من تا صبح بر لبانش بوسه میزنم...
چه لذتی میبریم از این همخوابگی...
او از جان مایه مگذارد،من از عمر...
هر دو میسوزیم به پای هم...

شب شد خیال آمدنت را به من بده
حسِ عزیز در زدنت را به من بده
امشب شبیه عشق رها شو درون من
روحِ شگرفِ بی بدنت را به من بده
ای مثل صبحْ آمده از لمـسِ آفتاب
من سردم است پیرهنت را به من بده
اینجا میان موزهی شب خاك می خورم
یك شب هوای پرزدنت را به من بده
من با تو گفتن از تو ، تو را دور می شوم
ای من ، منِ همیشه ،من ات را به من بده
حرفی نمانده است ، ولی محضِ یك حضور
فریادهای بی دهنت را به من بده
مردن مرا نشانهی تلخی ست ، بعد از این
نامِ قشنگِ زیستن ات را به من بده
زير بارون راه نرفتي
تابفهمي من چي ميگم
تو نديدي اون نگاه رو
تا بفهمي از كي ميگم
چشماي اون زير بارون
سر پناه امن من بود
سايه بون دنج پلكاش
جاي خوب گم شدن بود
تنها شب مونده و بارون
همه ي سهم من اين بود
تو پرنده بودي من سرو
ريشه هام توي زمين بود
اگه اون رو ديده بودي
با من اين شعر رو مي خوندي
رو به شب دادمي كشيدي
نازنين ! چرا نموندي ؟
حالا زير چتر بارون
بي تو خيس خيس خيسم
زير رگبار گلايه
دارم از تو مي نويسم
تنها شب مونده و بارون
همه ي سهم من اين بود
تو پرنده بودي من سرو
ريشه هام توي زمين بود
مادرم ای بهتر از فصل بهار
مادرم روشن تر از هر چشمه سار
مادرم ای عطر ناب زندگی
مادرم ای شعله ی بخشندگی
مادرم ای حوری هفت آسمان
مادرم ای نام خوب و جاودان
مادرم ای حس خوب عاشقی
مادرم خوشتر ز عطر رازقی
مادرم ای مایه ی آرامشم
مادرم ای واژه ی آسایشم
مادرم ای جاودان در قلب من
مادرم ای صاحب این جسم و تن
مادرم می خواهمت تا فصل دور
مادرم پاینده باشی پر غرور
مادرم روزت مبارک ناز من
مادرم تنها تویی آواز من
وقتی از فكر غزلهایم سرت آتش گرفت
باورم كردی ولیكن باورت آتش گرفت
درد من را با قفس گفتی، صدایت دود شد
مرغ عشقت سوخت،بال كفترت آتش گرفت
خیس باران آمدی سرما سیاهت كرده بود
آنقدر بوسیـدمت تا پیكرت آتش گرفت
گفته بودم من لبالب آتشم پروانه جان!
پس چرا پروا نكردی تا پرت آتش گرفت
گفته بودی شعرهایت سرد وبی روحند مرد!
شعرهایم را نوشتی دفترت آتش گرفت
دستهایم را گرفتی رفتنت نزدیك بود
دستهایت داغ شد انگشترت آتش گرفت
من لبالب آتشم اما نمیدانی چقدر
سینه ام با نامه های آخرت آتش گرفت
رسیدم به شهرم
راه خانه را گم کرد ه ام
چاره ای ندارم جز رفتن
با شهر خود بیگانه ام
چشم هایم خسته از حیرت گم شدگی در شهر آشنای دیروز
توان دیدن ندارم دیگر
در حجم نابینای شهر
احساسی از گذشته را میخوادنگاهم
ولی در نابینای شهراحساسی نیست
جز
حس ندیدن
می روم از این شهر
خانه ام را جای دیگر خواهم ساخت
گر لحظه ای وصال حبیبم شود نصیب
آن لحظه را به عمر گوارا نمی دهم
در سینه ام جمال علی نقش بسته است
این سینه را به سینه ی سینا نمی دهم
گر مهر و ماه را به دو دستم نهد قضا
یک ذره از محبت زهرا نمی دهم
شنیدید برامون گفتندبه محشر از فراز چرخ گردون
ندا خیزد که عین الفاطمیون
شکسته بال و پری را شبانه می بردند
زنی قریب ، قریبانه ز خانه می بردند
جنازه ای که همه انبیا به قربانش
چه شد که هفت نفر مخفیانه می بردند
مدینه ، فاطمه را روز روشن آزردند
چه شد جنازه او را شبانه می بردند
بدون تو نمیخوام...
دستم روی دیوار اتاقت جا ماند
پایم روی پلههایی که میدویدیم...
رد اشکهایم را بگیر
شاید که چشمهایم را گوشهای بیابی
کنار خاطره محو لبخندهایت...
سرم را به یادگارهایت گرم کردهام
چشم بگردانی پیدایش میکنی...
لبم را آخرین بار به خداحافظیات بستم
نمیدانم کجاست...
گوشهایم هم که از قدیم به صدایت وصل بود...
لابهلای لباسهایت را نگاه کن
آمیخته به عطر تنت صورتم کامل میشود...
دلم هم که پیش توست
هروقت آمدی سرهمم کن
کمی نَفَس هم بیاور تا زندگی کنم...
بیا آخرين شاهكارت را بيبين
مجسمـه اي با چـشمانی باز
خيره به دور دست
شايد شرق شايد غرب
مبهوت يك شكست،
مغلوب يك اتفاق
مصلوب يك عشق،
مفعول يك تاوان
خرده هايش را باد دارد مي برد
و او فقط خاطراتش را محكم بغل گرفته...
بيا آخرين شاهكارت را بيبين
مجسمه اي ساخته اي به نام «من»
ناله ای هم نیست تا سودا کنم با سوز آهی
نیستم افسرده خاطر هیچ از این افتاده پائی
صد هزاران روی دارد چرخ ،با چرخ کلاهی
ابر رحمت گو ببارد،تابنوشد جرعه آبی
ساقه خشک گیاه تشنه کام بیگناهی
من کیم؟جویایی عشقی از دل نامهربانی
من چه هستم؟هاله محو جمال روی ماهی
من چه ام؟شمع شب افروزی بکوئی بی وفایی
مشعل خود سوزی و تا سر نبرده شامگاهی
من کیم؟در سایه غم آرمیده خسته صیدی
بالو پر بسته،اسیر و بندی بخت سیاهی
جز صفایی خاطر محزون،ندارم خضم جانی
جز محبت در جهان هرگز نکردم اشتباهی
مو مکن آشفته، آخر بسته جان من به موئی
مگسلان پیوند،بسته کوه صیر من بکاهی
یا سخن با من بگو،تا دل را خوش کنم به حرفی
یا نوازش کن دلم را با نگاه گاهگاهی
هیچ میدانی چها میدانم از چشم خموشت
رازها خواند دل من ،از سکوت هر نگاهی
داروی دردم تو داری ناامید از در مرانم
ای بقربان تو جان دردمند من الهی
فروغی در این غم سرا آورید
بیایید و , جویا زحالم شوید
نی سینه ام در نوا آورید
نشینید و خندان بنوشید می
به مینای جانم ,جلا آورید
دوای غمم را زخویشان کسی
نیاورد یاران, شما آورید
برای دل چشم بر راه من
پیامی هم از آشنا بیاورید
حس غروب یک نگاه
حس طلوع یک غم
بارفتن تو ای دوست
چشمم شده پراز نم
بارفتن تو ای دوست
بی اعتبارگــــشتم
تنها به جرم عشقت
محکوم به انتظار گشتم
رفتی ز پیش من تو
ماندم به احترامــت
آخر از من گرفتی
با ظلم،انتقامت
رفتی و من بدونت
با غصه سر میکردم
با ناز قشنگ چشمات
از تو گذر میکردم
ماندم به احترامت
آخه نمونده چاره
در آسمون قلبم
تویی فقط ستاره
از من تو دور گشتی
با من نموندی آخر
در شب شعر من،تو
با من نخوندی آخر
بمون نرو...
حرفها باهات دارم...
این دم آخری تو اتاق غم گرفته من بمون
قصه ها واست دارم
دست به وسایلم نزن
که آیینه شکسته...
چمدان رو باز کن
گریه ها واست سوغاتی دارم
اشکهای سر شب اول کاره
تو هستی الان انکاری خواب میبینم
روبه رو آب نشسته انکاری سراب میبینم
بعد تو الگل منو خورده مست خوابیدم که مستانه تو کوچه غمت دارم میدوم
آره بمون نرو
بشنو
بعد تو
عشق یک بیماری بد خیم روحی بود برام
سیگار با مشروب با طعم هم آغوشی یک فراموشی بود برام
خیالت راحت بد تو
بعد تو لای زخم هایم استخوان کردم
با هرکسی می شد هر چی می شد امتحان کردم
بعد تو
قد تمام دوش ها ،اشک باریدم
نه بمون هنوز
لیوان بعدی ، قرص حل شده در آن
با چشمهای بسته تا ته جهان سفر کنیم
با گونه های خیس از شیطنتت خندیدم
نگفتم نرو بمون
سیگارمو آتیش کن
انورتر بشین نچسب بهم
که دلم ازت به اندازه یه آتش نشان پر از آتیشه
حالا برو
خالی تر از سکوتم ، از نا سروده سرشار
حالا چه مانده از من ؟... یک مشت شعر بیمار
انبوهی از ترانه ، با یاد صبح روشن
اما... امید باطل... شب دائمی ست انگار
با تار و پود این شب باید غزل ببافم
وقتی که شکل خورشید ، نقشی ست روی دیوار
دیگر مجال گریه از درد عاشقی نیست
بار ترانه ها را از دوش عشق بردار
بوی لجن گرفته انبوه خاطراتم
دیروز: رنگ وحشت ، فردا: دوباره تکرار
وقتی به جرم پرواز باید قفس نشین شد
پرواز را پرنده ! دیگر به ذهن مسپار
شاید از ابتدا هم تقدیر من سفر بود
کوچی بدون مقصد از سرزمین پندار
از پوچ پوچ رویا ، تا پیچ پیچ کابوس
از شوق زنده بودن... تا خنده ای سرِ دار
این روزها چه احساس بدی دارم
پشت هر تیک تیک ساعت چه لحظه های سختی میگذرانم
این روزها چه دلواپسم، چه غم چه غصها میکشم
این روزها عجب دلتنگم
این روزها همش رنگ شب گرفته
چه احساس بدی دارم وقتی خاطره ی تلخی به دوش میکشم
این روزها چه غریبم با خودم انکاری بی کس، مثل خدایم
این روزها تو نیستی کنارم من زجرها میکشم
این روزها سخته برایم شبها چه کابوس ها میبینم
این روزها تو کجایی که ببینی دارم از دست میرم
این روزها بد جور دلم هوایی شده چه کنم که بعد تو زمین گیر شدم
این روزها چه خوب قصه یکی بود یکی نبود مادر بزرگها به سر ما اومد
آره یکی بود یکی نبود
اونی که همیشه بود من بودم
اونی که از نبودن هاش خاطره دارم تویی
چه بد اومد به سرم
چه تقدیر شومی
چه روزهای بدی دارم
این روزها کدوم مهمون ناخونده منو از قلب تو رونده
این روزها از دور دورا بوی بهار می اید
ای تقویم پر پاییز ازت بیزاره بیزارم
| آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی میشنوی ، روی تو را کاشکی میدیدم شانه بالا زدنت را بی قید و تکان دادنِ دستت که مهم نیست زیاد و تکان دادن سر را که عجیب! عاقبت مرد؟ افسوس کاش میدیدم من به خود میگویم: "چه کسی باور کرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد؟ | |||||

مدتی میگذرد از تو ندارم خبری
چه کنم ناله من هیچ ندارد اثری
شب و روز از غم تو سخت پریشان حالم
نه نشانی ز تو آمد نه پبامی جانم
--------------------------------
اگه روزی دلت لبریز غم بود
گذارت بر مزار کهنه ام بود
بگو
این بی نصیب خفته در خاک یه روز عاشق دیوانم بود
-------------------------------------------------------
گفتی محبت کن برو
باشد خداحافظ ولی
رفتم تا باور کنی
دارم محبت میکنم
------------------
گفتم ای جنگل پیر تازگی ها چه خبر؟
پوزخندی زد و گفت هیچ
کابوس تبر...
------------
ما پیغام دوست داشتنمان را با دود آتش به هم میرسانیم
نمیدانم آن سو برای تو تکه چوبی هست یا نه؟
من اینجا جنگلی را به آتش کشیدم...
--------------------------------------

به درد مندی عشاق مبتلا سوگند
به زود رنجی دلهای با صفا سوگند
به نماز شب مادارن چشم براه سوگند
به تنهایی زندانی بی ملاقاتی سوگند
به بوسه گیری پروانگان زچهره گل
به شور بختی مرغان بسته به پا سوگند
به تنگدستی بخشندگان گوشه نشین
به رو گشادگی بی نیازها سوگند
به چشم پاکی شبنم، به روشنایی روز
به این مظاهر خلقت ،جدا جدا سوگند
به نامرادی لب تشنگان وادی عشق
به سازگاری درویش بینوا سوگند
به لحظه خوش وصال عاشقا سوگند
به تیزی برنده چشم های تو سوگند
به این غروب غم آلود روزگار فراق
به صبح روشن آغاز عشق ما سوگند
که از تو در نظرم هیچ قبله روشنتر
نبوده بهر نمازم ، به این خدا سوگند

مرا بی یار و غمخوار آفریدند
مرا بیمار بیمار آفریدند
مرا با درد عشق سینه سوزی
از اول بی پرستار آفریدند
مرا دائم قرین رنج کردند
چو گل، در سایه خوار آفریدند
مرا چون مرغ خوشخوانی در این باغ
گرفتار گرفتار آفریدند
مرا لبریز محنت ، خلق کردند
مرا از غصه سرشار آفریدند
مرا در بزم گیتی ، مات و مبهوت
نه سرمست و نه هوشیار آفریدند
مرا، ز آمیزش امید و یاسی
پی یک لحظه دیدار آفریدند







